نوشته “حزب سیاسی یا محافل مقوله پرداز” هرچند نام معروفی را به عنوان نویسنده یدک میکشد اما هرچه به اعماق ان میرویم یکی از بی در وپیکر ترین مطالبی است که تاکنون در نقد کمونیزم کارگری منتشر شده است.دیگر به چنین نوشته های بی درو پیکر به اصطلاح تئوریک عادت کرده ایم تنها نام نویسنده ای که به قول حکمت از انقلاب مشروطه دارد مبارزه میکند بر این تناقض و تعجب ما میافزاید. که شما دیگر چرا؟این نوشته جایگاه نقد جریانات حاشیه ای وبی الترناتیو چپ است.نقدی بی اعتبار و غیر صادقانه که به نظر میرسد خود نویسنده هم در این شلوغی بحث و میل به تعدد انتشارات میلی به خواندن بیشتر مطلب خود ندارد.امده است اشکال دیگران را بگیرد خود در اشکال گیر میکند.امده است تلخندی به دیگران بزند خود طنز میشود.پارادوکس و بیمعنایی جملات بیداد میکند.امده است بگوید دیگران چیزی نیستند خودش هیچ میشود.حقیقت خویش در بی حقیقت کردن ادعاهای دیگران بر ملا میشود.به نظرم برای جایگاه نقد چنین افرادی و نگه داشتنشان در همین جا قبل از اینکه دوباره با همین حرفها و سخنان بخواهند اسباب ناراحتی دیگران را فراهم کنندمجبورم ملاحظاتی بر این نوشته بکنم.مشخص کنم که ابتدا تناقض خود را پاک کنید و بعد برای دیگران احساس مسولیت بکنید.میخواهم مانند خود نویسنده نشان دهم که چقدر نوشته اش مارکسیستی و کمونیستی است؟و وقتی نوشته خودش بی محتوا و پرتناقض است دیگر چه لزومی دارد که دیگران را به اختراع و تناقض متهم کند.به نظرم بیخود نیست افرای چون همین نویسنده هیچگاه نتواسته اند جایگاهی در جامعه و چه حزب کسب کنند و حتی افرادی را دور خود بچرخانند.همه ادعاها که نگذاشتند و توطئه کردند با این خطی که ارائه میکند خود به هوا میرود.لزومیتی نیز برای افشای پشت پرده ها نیست.کسی نیست به نویسنده بگوید که چگونه تاکنون ادعای دارید تنها کسی هستید که خط منصور حکمت را دنبال میکنید؟کجای نوشته تان به منصور حکمت میخورد؟.برای خودنویسنده تنها ادعا این است که بگوید در پلنوم چهارده تنها کسی بوده که بیدار بوده و شنیده که حکمت گفته خط من دنبال نمیشود.عجب پس خط وارونه شما که هر روز نیز تغییر میکند بوده است؟.نویسنده ما که زمانی از حککا و جنبشش افتخار میکرد.ناگهان انها را در کنار عبدالله مهتدی میگذارد وناگهان از حزب حکمتیست مبالغه ها میکند.یک سال هم نمیشود که میگویند اشتباه کردیم از حککا جدا شدیم ود یری نمیپاید که نتیجه میگیرند که اصلا شما حزب سیاسی نیستید.خط سیاسی ندارید.کادر مارکسیست ندارید.اگر منصور حکمت هم مثل این دوست گرامی این چنین بی افق بود و وهرگاه که میل خود میکشید حزبش را عوض میکرد ایا میتوانست اصلا منصور حکمت باشد؟نویسنده ما مشخص نیست با این همه پارادوکس گفتاری و ذهنیات اشفته ای که دارد چگونه به کشفیات اعماق درون منصور حکمت نائل امده است؟برای این نویسنده گرامی سرهم بندی مطالب کافی است.اگر هم شد بعدا اعلام پشیمانی میکند و میگوید گول خوردم.فعلا برای کوبیدن طرف مقابل باید از همه ظرفیتها استفاده کرد حتی اگر ربطی به خط ما نداشته باشد.اگر دیگران چنین بکنند حرمت سیاسی از بین میرود و دهها نوشته علیه ایشان منتشر میشود.اما خویش میتوانند راحت از توطئه و کودتا سخن بگویند.بگویند شما سیاسی نیستید.کار پارلمانی میکنید.کم کم که به جلو میرویم کمونیزم کارگری را نیز ناشیانه نقد میکنند
حرف حساب این است که نشان دهند که احزاب حاصل ریزش حککا به محافل مقوله پرداز تبدیل شده اند.در واقع مدعی میشوند کار این جریانات ”ور رفتن با مقولات اختراعی وجدل ومبارزه ایده لوزیک حول این مقولات است”و در جای دیگر همین برچسپهای گوناگون راست و چپ را “حول همین مقولات اختراعی “میدانند.و دیگری را به دوری از مقوله متهم میکنند”.تا اینجا یک بحث است که به ان خواهیم رسید.نتیجه گیری ایشان این است که حاصل این مقوله پردازیها حاشیه نشینی و بی افقی و “غیر سیاسی “بودن است.اما جالب میشود که این مقوله پردازی خود معلول علت دیگری میشود و خود به خود وجود نمیاید.اول از همه ادعا میکنند که “بعد از دو شقه شدن حککا و شکست سیاستهای منصور حکمت برای ساختن یک حزب سیاسی سیاسی فعال و دخاتگر در صحنه سیاست ایران, و در بستر این شکست چنینی مقوله پردازی و زندگی زیر سر پناه احزابی غیر سیاسی وفلسفی را ممکن کرده است”اینجا مشخص نمیشود پس سیاستهای منصور حکمت چگونه به شکست کشیده شده است؟مقوله ها ان را شکست دادند؟سیاستهای منصور حکمت با چه خطی شکست خورد؟با همین مقوله های اختراعی؟اما نویسنده که ان را معلول میداند؟اما اگر معلول میداند پس چگونه نتیجه میگیرد که حاشیه نشینیها و غیر سیاسی شدنها حاصل این مقولات است؟.اینجا به نظرم ممکن است نویسنده اشتباهی در نوشته خود کرده باشد.به هر صورت حمید تقوایی و کورش مدرسی با یک خطی سیاست منصور حکمت را شکست دادند.ایا قبل از انکه خط منصور حکمت را شکست دادند این مقولات اختراعی اعتباری نداشتند و بعد از به شکست کشاندن ان امدند؟.یا بودند؟یا قبل از اینکه سیاستهای منصور حکمت را شکست بدهند خط و جهت درستی را ارائه دادند که ما همه گول خوردیم؟ ولی بعد از ان از روی بی الترناتیوی هم خطشان را عوض کردند و هم مقولات اعتباری را وارد کردند؟!!!!!!!!!به نظر میرسد خود نویسنده هم نمیداند چه میگوید.به نظر میرسد وقتی میگوید با همین بحثها خط راست و چپ و سانتر”مشخص شد پس باید همین “مقوله های اختراعی” موجب شکست سیاستهای منصور حکمت بشوند.نگارنده معتقد است نویسنده بهتر بود این جمله را مینوشت:.”این مقولات اختراعی برای عبور از منصور حکمت بودند که چون دست بالا گرفتند موجب شکست سیاستهای منصور حکمت گردیدند”وگرنه این شکست سیاستهای منصور حکمت که از فضا و خدادادی صورت نگرفت.حتما خط و جهتی بود که ان را شکست داد.قصد ندارم چندان به صحت و سقم ادعای نویسنده بپردازم.فکر میکنم تا وقتی این تناقضات مشکلش حل نشود پیدا کردن درستی یا غلطی ان چیز پوچی است.تناقض نویسنده به همین جا ختم نمیشود.او شروع میکند درباره این مقولات اختراعی سخن میگوید و انها را “انقلاب”و جنبش سرنگونی” معرفی مینماید.البته نویسنده در اثبات این موضوع که “انقلاب مقوله ای اختراعی بوده است “عاجز است.بحث را به بیراهه میکشد و به در افزوده خویش جواب نمیدهد.ایشان باید ثابت میکردند”انقلاب” “مقوله ای اختراعی”بوده است.نه انکه بنشیند ونوع انقلاب و یا “انقلابی نیست و سمینار و پانل گذاری در باره این بحث را فرض سخن خود بگیرند.اگر این طور است باید میگفتند “انقلاب “مقوله ای اختراعی نیست بلکه “نگاه به انقلاب”"مقوله ای اختراعی است”اما ایشان میگویند “انقلاب “چنین است.در جایی مدعی میشوند این همین نگاه به انقلاب که با تاکتیکشان انقلابی است ولی “فضا را انقلابی میدانند”را قبلا مارکس به صورت کمیک جواب داده است.اگر مارکس چنین کرده است که دیگر اختراع و کشف جدیدی نیست که قرار بود ان را ثابت کنید.قرار بود این مقوله ای اختراعی باشد که تا حالا ما ندیده بودیم که طرفداران “مقوله انقلاب”به ان مشغولند”ولی به نظر میرسد از عمر ان حتی از زمانه ای که مارکس هم میزیست بیشتر میگذرد..حال بگذارید درباره همین ادعای ایشان نیز کمی سخن بگوییم.ادعای ایشان این است که چون انقلابی در راه نیست و راه انقلاب را کج رفته ایم پس انقلاب مفهومی اختراعی است.فدای شما بشوم ایا خودتان به این تحلیل میگویید؟اگر این طور است پس حزب و قدرت سیاسی چون ما در استانه ان نیستیم و به قول شما یک اروز و موضع میشود همان “مقوله اختراعی است”.پس چرا نوشتید که قدرت سیاسی جریان واقعی و کمونیستی است؟ باید بنویسید که انهم یک “ارزو و موضع است”بالاخره این “قدرت سیاسی “هم تعریف و تبیینی دارد.مانند انقلاب است.به خودی خود که شکل نمیگیرد.زمان منصور حکمت هم از این نویسنده هازیاد بودند که چنین میگفتند.منتقد ما اینجا یا ناشی گری میکنند یا از مسولیت خود به عنوان ناقد میگذرند.در ادامه درباره انقلاب و چگونگی انقلاب نیز بی اطلاعی میفرمایند..از انقلاب 57 و “جنب و جوشها که شاه را هم متقاعد کرده بود انقلابی در پیش است”نتیجه میگیرند که ان زمانی است که باید زمان انقلاب را اعلام کرد.جالب است.ان زمان که شاه فهمیده بود انقلاب دارد میشود.روانیون بیمارستان هم چنین میگفتند.گویی نویسنده نمیدانند تحلیل شرایط انقلاب و به پیشواز رفتن ان وظیفه انقلابیون حرفه ای واحزاب سیاسی است.خود در جایی میگوید که انقلاب با نمودهای نارضایتی و شلوغ شدن اوضاع تفاوت بسیار دارد.ولی بعد پایین همگام با شاه و وقتی شاه اعلام میکند که انقلابی است (یعنی چند ماه بعد اغاز شورشها).وقتی میبینند شلوغ شده است متوجه میشوند که انقلابی در حال وقوع است..گویی وظیفه یک انقلابی این است که همگام با مردم ویا حاکم وقت این شرایط را پیش بینی کنند.پس فرق او با دیگران چیست؟جالب اینجاست وقتی بخواهیم ایران سال 56 را ببینیم وسال 86 را نیز نگاهی کنیم اتفاقا فکر میکنم ان دوره خیلی با ثبات تر از اتفاقات امسال بود .احتمال انکه ان زمان هم در سال 56 نتیجه بگیرند که انقلابی در کار نیست خیلی بیشتر از الان است که نارضایتیها و اعتراضات از سال 56 بیشتر است.فعلا که همین طور نشان میدهد.
جا دارد بگویم که انقلاب چه در شرف وقع باشد چه نباشد یک “مقوله اختراعی نیست”.باید نشست برای ان برنامه یخت.طرح زد.منظور این نیست که از درون ان تاریخ انقلاب را مشخص کنیم(که این نویسنده چنین فکر میکنند که طرح ریختن همچنین چیزی را معنا میکند)بلکه مردم را اماده کنیم.چگونگی اعصاب و چگونگی به قدرت رسیدن و سازماندهی ان مشخص شود.چگونگی تشویق مردم به انقلاب و تبلیغ ان در برابر اموزه های رفرمیستی از وظایف حزب انقلابی است.برای ان میشود دهها پانل گرفت که بازهم کم است.تبدیل کردن انقلاب از ارزو به واقعیت از وظایف حزب است وگرنه حزب معنایی ندارد.نویسنده به این بهانه که” این ارزو و موضع است” معتقد است که ” حزب در زمانه انقلاب پیش رو است که باید نقشه و تاکتیک خود را به پیش میبرد.” چون معتقدند”انقلاب با برنامه احزاب سیاسی ممکن نیست”فرض میگیریم که نباشد.پس دیگر چه لزومیتی به حزب است.دیگر چرا این همه کتاب و سند و جزوه مینویسند که رابطه حزب را با انقلاب بگویند.ایا لنین هم زمان قبل انقلاب اکتبر همه کادرها را ذخیره کرده بود که وقتی انقلاب شد انها را جمع کند و انها تاکتیک و استراتژی انقلاب بازگو کنند.اگر این طور است.من واقعا به ایرج اذرین افرین میگویم که واقعا “در دفاع از مارکسیسم “گفته اند که “ما نباید کار انقلابی بکنیم برویم کار سوسیالیستی بکینم”.نویسنده مثلا حکمتیست ما که تنها کسی است که حکمت را فهمیده هم است میگوید که وظیفه ما این است که در زمان خود انقلاب برویم تاکتیک و استراتژی بنویسم..خب پس حزب چه میشود؟فعلا نیز انفعال خود را توجیه کرده اند و میگیوند باید یک “سری کارهای پیچیده بشود”و احتمالا خامنه ای صدای انقلاب را بشنوند که که بگویند انقلابی در راه است(حال ما میگویم که صدای رهبران جمهوری اسلامی را مبنی بر شرایط ویژه و بازگشت به شرایط 57 نشنیدیم.البته فکر کنم بشنویم هم کسانی چون این نویسنده هم با هزار توهم ان را دروغ بپندارند)
اتهام پارلمانتاریسم نیز از ان حرفها است.البته این را بگویم که من حتی به رفرمیستها باید شخصیت بهتری بدهم که با وجود انکه کار انقلابی نمیکنند میخواهند بگویند هستم و نه مانند نویسنده ما که میگوید “من نیستم “و حتی تلاشی نمیکند این “بودن”را معنا کند؟و مانند دیگر رفیقش با زندگی سیاسی خویش “تعیین تکلیف کرده است”.به نظر من کسی که میگوید من “نیستم”دیگر حتی نسبت به همان رفرمیستهای واقعی نیز حقی ندارد.چه برسد به اینکه به طرفداران “انقلاب”بگوید که شما رفرمیست هستید.بی شک کسی که میگیود “من نیستم”حتی پاسیفیست هم نیست چه برسد به اینکه بگوید دیگران کار انقلابی نمیکنند.توضیح این است که چه فرقی با کسانی دارد که در خانه نشسته اند و میگویند نمیشود.کسش نیست.ادمش نیست و زمانش هم نیست .به جای انکه الترناتیوی در برابر انها قرار بدهد میگیوید نه دوستان من نیستم.با این حال همین ادعای پارلمانتاریسم هم دروغی بیش نیست.گویی حککا در پارلمان جمهوری اسلامی به دنبال نمایندگی مجلس و یا دفاع از نمایندگان ان است که چنین نتیجه میگیرند.نویسنده همان دارو دسته چپ سنتی است که البته با فاکتور گیری از “منصور حکمت”حککا را دارای تاکتیکهای رفرمیستی میدانند.این نویسنده نیز فارغ از سازماندهی و حمایت معنوی دهها اعتصاب کارگری و دانشجویی و معلمان و …حزب را به رفمیستها پاس میدهد.البته خود “سازمان اکس مسلم”را مثال میزند ولی ناشیانه تمام نامه نگاریها و فراخوانها و ملاقاتها برای حمایت از مبارزه مردم ایران را نیز به رفمیستها نسبت میدهد.اسمش هم گذاشتنددوران بی خطی “مرگ منصور حکمت در میان احزابش” ویا “خلا استراتژیک”اما گویی مرگ منصور حکمت برای اینان خیلی نیز بد نشد که بتوانند با فاکتور گیری از او بسیاری از کارهای او را به نام او نقد کنند.خب اگر اکس مسلم و حتی سخنسرایی در باب سکولاریسم ربطی به حزب کمونیستی ندارد.پس سازمان ازادی زن وسخنسرایی درباب حقوق زن و یا کمپین علیه اعدام و سنگسار وسخنسرایی در مبارزه علیه سنگسار و اعدام نیز ربطی به کمونیستها ندارد.دفاع از حقوق پناهندگان و نامه نگاری و فراخوان برای دفاع از انان چه معنایی دارد؟مشخص نبود منصور حکمت برچه اصلی میخواست قدرت سیاسی را با این تاکتیکهای رفرمیستی بگیرد؟به شخصه نمیخواهم چندان بر پارادوکس نویسنده وسوالاتی که دارد جواب بدهم.وقتی نویسنده خود در تناقض اسیر است چگونه میتوان به سوالات او خواهان رفع ابهام شده پاسخ داد؟قصد انکه مفاهیمی چون “حزب و شخصیتها”را توضیح دادن و تقویت مبارز ات مردم با حمایتهای خارج از کشور وهمبستگی که ناشی از ارتباط گیری قوی بین نیروهای بین المللی با مبارزات مردم ایران است و حزب در ان نقش دارد و رابط این همبستگی است را پاسخ دادن برای کسانی که تصمیم بر مخالفت گرفته اند کاری بس عبث و بیهوده است.توضیح دادن درباره ابعاد عمیق سازمانهایی چون “اکس مسلم”"علیه اعدام و سنگسار”ازادی زن”و کودکان مقدمند” و رابطه اش به تقویت جنبش انقلابی برای این چپها نیاز به ان است که توضیح دهیم چرا اصلا نام خود را کمونیست نامیده ایم؟به نظرم توضیح دادن به این افراد در اعماق انجماد و ایده لوزی کمی بیش از حد سنگین است
به نظرمن نویسنده در خلط مبحث استادی ندارد.حال که تمام کارهای حزب را انتقادی ورفرمیستی دانسته(وناشیانه منصور حکمت را نیز در این دایره قرار داده)دیگر کاملا مشخص کرده که وظیفه حزب اصلا هیچی نیست.قرار نیست برای انقلاب نقشه بکشد.برای ان طرح بریزد.دور از ان هر کاری که دور از انقلاب و قدرت سیاسی هم که باشد رفرمیستی است و دیالوگش انتقادی است.سخنسرایی درباب ازادی زن و سکولاریسم هم که چه لطفی دارد.پس میباید حزب را منحل نماییم.!!!!راستش خود نیز چندان بی میل نیست.اینجا یک منصور حکمتی است که نمیتوان به صراحت ان را اورد.برای همین به بهانه اینکه اصلا خط او دنبال نمیشود فرمان “من نیستم”را سر میدهد تا برود زمان انقلاب بیاید برای ان تاکتیک و استراتژی بریزد.اشکال نویسنده به اینجا هم ختم نمیشود.او حتی در توضیح اینکه انکه جریانات حاشیه ای چگونه هستند عاجز میماند.جایی طرفداران “مقوله انقلاب” را به “خیال پردازی و پرواز به جای “بحث تئوریک” تشبیه میکند و بعد در جایی دیگر کار اینان را به مقولات من در اوردنی و “روشنفکران تئوریک”شبیه میداند.مشخص نیست این مقوله های اختراعی چه صیغه ای است؟ضد تئوری است؟یا همه ما را “تئوریک صرف “میکند؟نویسنده طرح سوالاتی چون”حزب چیست؟”و یا جایگاه “تئوری کجاست؟” و مبارزه انقلابی چیست؟” را خودش هم نیمداند اما سقراط وار(بهتر است بگویم در مقام سقراط) ان را پیش پا افتاده میداند.با این حال بعد از این ساده فرض کردن همه چیز به سوالی ساده تر از همه اینها چون “جنبش سرنگونی”اگاهی ندارند.گویی برای اولین بار اینها را شنیده اند؟دو کلمه ساده که این چنین جای تعجب ندارد.برای شما بد است در حالی که بر همه چیز اگاهی دارید ناگهان بگویید جنبش سرنگونی چیست؟مگر نمیدانید انهایی که از همه عالم رموز دنیا خبر دارند عارشان میشوند که بگویند من نمیفهمم و به من بگوییدمفهوم فوق چگونه کلمه ای است؟(برای همین بایدبر گاد فادری ایشان بر خلاف ایرج اذرین شک کردو کوچکتر از گادفادر خوانده شده از سوی مصطفی دانست)دو کلمه ساده که تعجب ندارد.”جنبش”"سرنگونی”را ما دوره راهنمایی خوانده ایم.دور از ان سالهاست که داریم مفاهیمی چون”جنبش اصلاحات” و جنبش ازادیخواهانه” و جنبش سرنگونی”را میشنویم که هرکدام یک جنبشی را دارند به پیش میبرند.کدام اینها را میتوانیم نفی کنیم که این یکی را نفی کنیم.بقیه نقدشان به کورش مدرسی این است که جنبش سرنگونی شما اوانس دادن به جنبشهای راست است ایشان نقدش این است که اصلا چنین جنبشی وجود خارجی ندارد.به نظرم اینجا خودش عقب افتاده تر از کورش مدرسی را نشان میدهد.در برابر خط او نمیایستد که هیچ نشان میدهد که کورش به راستی خط و جهتی دارد.اشکال کورش این است جنبش سرنگونیش ربطی به کمونیست و سرنگونی توده ای ندارد.دارد مسیر انقلاب مرحله ای را تبیین میکند که ما نقدش کردیم ولی بر خلاف دیگر راستها و سلطنت طلبان در دنیای خودشان توهمی جمهوری اسلامی را سرنگون میکنند او نقشه و ایده الی بر این فرض را درست یا غلط تصویر نموده است.ان را تعریف نموده است.این به نظرم بهتر از کسانی است که میگوند انقلابی در کار نیست.جنبش سرنگونی هم وجود خارجی ندارد.به نظرم منشور سرنگونی را میتوان از دریچه ناهمخوانی با مارکسیسم و انقلاب سوسیالیستی نقد کنیم ولی اگر بخواهیم در کنار جریانات راست قرار بدهیم دارد ابهامات ان را بر طرف میسازد.اینکه مثل نویسنده بگوییم سرنگونی خودش ابهام دارد و تمام هویتش سرنگونی است پس چگونه به خود توهم میشود؟ به نظرم از ان سخنان است.اگر این طور است ما باید بگوییم همه مفاهیم و اصطلاحات نهایتا ابهام امیز است.مثلا مفاهیمی چون ازادی ویا برابری و یا اصلاحات و انقلاب هم با این سوالات عجیب و غریب نویسنده روبه رو میشوند.و عنوان میشوند چگونه “ازادی و یا اصلاحات که تمام هدفشان ازادی و اصلاحات بود ابهام امیز شدند؟ .گویی اینها نمیتوانند گاهی گنگ نام بگیرند؟سرنگونی هم همین طور است.تعریف و تبیین ان اتفاقا هم کار منصور حکمت بود و هم وارونه جلوه دادن ان به درستی کار کورش مدرسی؟وقتی خود نمیدانند سرنگونی چیست؟چرا ان را دیگر پیش پا افتاده میدانید؟
به هر صورت ایشان قرار بود کشف کنند اینها مقولاتی اختراعی هستند.اما “مقوله اختراعی انقلاب”را که به دوران قبل از مارکس و نه اکنون رسانده بودند و صد البته حرفشان این بود که اصلا “انقلابی در شرف وقوع نیست”که بخواهیم درباره اش سخن بگوییم.درباره “جنبش سرنگونی”هم تاکنون این جمله را نشنیده بودند. و حتی به یاد نمیاورد که بارها خود منصور حکمت درباره این مفهوم سخن گفته است.درباره اینکه این جنبش همه با هم نیست و ان را تعریف کرده بود که کورش مدرسی در ان تجدید نظر کرد ومنشور اپوزیسیون سرنگون طلب را را به وجود اوردتا در دولت موقت و مرحله انقلاب دموکراتیک عقب نماند ولی امثال این نویسنده اصلا وجود ان را منکر شدند!!!(پس باید قبول کنند که خود از منصور حکمت عبور کردند).این عبور کردن چندان نیز سخت نبود.خود بحث حکمت را وارونه جلوه میکند.هرچند سعی میکند بگوید بحث “حزب و قدرت سیاسی”از یک جریان واقعی کمونیستی حرف میزند”اما گویی خود نیز چندان این بحث را نمیشناسد.خود در اثبات ان به اختراع و کشف رجوع نموده و میگوید وظیفه منصور حکمت نه انقلاب و نه فراخوان برای سرنگونی علیه جمهوری اسلامی میداند.اینها هیچ کدام از نظر ایشان تعبیر و تفسیری هم ندارند.خط حکمت از منظر ایشان “تبدیل کردن شعارها و مطالبات به مردم(به کلمه مردم توجه کنید)بود(کلمه داخل پرانتز از خودم است.حتما این بحث هم که تعبیر و تفسیری هم ندارد.با این حال باید بگویم که کسانی که بحث “حزب و قدرت سیاسی”را شنیده باشند متوجه میشوند که بحث اصلا “این نیست که به همه مردم شعارها و مطالبات خودمان را به انها گوشزد کنیم.اگر این طور است پس قدرت گیری با پنج میلیون به هم میریزد!!!و اگر قرار است بمانیم و همه مردم را قانع کنیم انهم بدون تعبیر و تفسیر دیگر قدرت سیاسی باقی نمیماند.قرار نیست که برویم منتظر بمانیم که مردم قانع شوند که حزب بیاید .هرچند منکر بحث تبلیغات نمیشوم ولی وظیفه اصلی ما فهماندن مردم نیست و قدرت سیاسی حزب کمونیستی به معنای ان نیست که بحثمان را غالب مردم بکنیم.خود منصور حکمت میگفت که با هر تعداد که بتوانند جمهوری اسلامی را ساقط کنند چنین خواهند نمود.حتی اگر 57 میلیون طرف احزاب دیگری باشند.پس کار اصلی ما تبدیل کردن شعار هایمان به مردم نیست و خود قدرت سیاسی است.
احوالات نویسنده چندان نباید جالب توجه باشد که سرانجام واوخر نوشته اش را به طرز بی محتواتری از بحث اصلی به پایان میرسانند.از طرفی مدعی میشوند”جدل ومبارزه و زندگی در شکاف چنین جریاناتی را هیچ گامی در تحکیم کمونیسم نمیدانم”.و مشخص نیست این همه کاغذ سیاه کردن تاکنونی بس چه بوده است وبه طنر خودش هم اذعان دارد که اینهایی که نوشته بحث و جدل و مرز بندی نبوده است .با این حال بازهم گویی ان جمله را فراموش میکنند و خواستار یک مبارزه جدی و سخت ودشوار”میشوند!!!!ما باید کدام عبارت را قبول کنیم.عدم و جدال و مرز بندی یا مبارزه جدی و سخت؟پایان این مبارزه هم از جانب نویسنده جالب است.بعد از مبارزه ای سخت و دشوار که جدال و مرز بندی هم نیست ارزو دارند این جریانات رابه انسانهایی کم تاثیر در حاشیه جامعه بورژوازی پرتاب نکنند.نویسنده کلی مدیحه سرایی کرده بود که نشان دهد اینها حاشیه ای هستند.غیر سیاسند.تئوویک هستندکار انقلابی را حاشیه شنینی در کنار “کلیسای رسمی”میدانند ولی گویی به نظر نمیرسد بخواهند اثبات حرفشان را ثابت کنند.اگراین طور است پس دیگر ارزویشان یک تعارف است.مشخص هم نیمکنند اخر سر اینها جریانات حاشیه ای هستند ویا میخواهند بشوند؟اگر این جریانات غیر سیاسیند.ربطی به مارکسیسم ندارند مشخص نیست چرا هنوز ارزو میکنند که پرتاپ به ادمهای کم تاثیر نشوند.مگر ادمهای غیر سیاسی ادمهای پر تاثیری هستند که ارزو میکنید کم تاثیر نشوند؟مشخص نیست ایشان قبول دارند که حاشیه ای شده با قرار است حاشیه ای بشود خیلی متفاوت است؟مشخص هم نشد این به حاشیه ای رفتنها ناشی از مقولات اختراعی بود یا به شکست کشاندن خط منصور حکمت؟مقاله فوق الذکر که گویی میخواست ثابت کنند ور رفتن با مقولات اختراعی چه به روز ما اورده است ولی خود این مقولات اختراعی را ناشی از شکست سیاستهای منصور حکمت میدانند؟گویی هنوز نمیدانند معلول شکست به علت اولیه ربط دارد.
بگذارید بحث را تمام کنیم.ادامه دادن چنینی بحثی بر شرمندگی ما خواهد افزود.امید که نویسنده گرامی بدانند با تناقض نمیتوانند به تناقض یابی دیگران کمک نمایند.همان طور که با پاسیفیسم هم نمیتوانندخطی را به جامعه وارد نمایند.اثبات بیشتر درستی حرف ایشان را به اعتراف به تناقضات ایشان میگذاریم و تایید بی خطی و غیر توانمند بودن در تحلیل ایشان وگرنه جواب دادن به چنینی افرادی عرض به ناکجا بردن است